بصیر

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند. سید مرتضی آوینی(ره)

مهدی‎جان، دعایمان کن تا مثل پیرمرد قفل‎فروش مسلمان باشیم
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شیعه راستین ، مدعی دین ، مناسبتی ، فرهنگ و هنر

 مهدی‎جان، دعایمان کن تا مثل پیرمرد قفل‎فروش مسلمان باشیم

 مولای من، مهدی‎جان، با خودم گفتم که در هزار و صد و هشتادمین جشن تولدت چه بنویسم و چه بگویم. مرسوم نیست که در جشن تولد سخن از درد و غم بگویند؛ امّا؛ اما چه بگویم که هرچه اعداد شمع جشن تولدت بزرگ‎تر می‎شود در مقابل اعداد سال‎های غیبتت و دوری ما از تو نیز بزرگ‎تر! آری چگونه سخن از شادی بگویم که هزار و صد و هفتاد و نهمین جشن تولدت مصادف است با هزار و صد و ششمین سال غیبتت. غیبتی که در پاسخ به علی‎بن مهزیار که وقتی گفت به دنبال آن امامی هستم که از ما پنهان است، فرمودی: امام خود را پنهان نکرده است، این اعمال شماست که باعث غیبت ما شده است. 


آری وقتی علی‎بن مهزیار گله کرد که کسی را نیافتم که مرا به حضورت راهنمایی کند. با تعجب فرمودی: کسی را نیافتی که راهنمایی‎ات کند!؟ نه! راهنما نداشتن دلیل ملاقات نکردن ما نیست، بلکه روی آوردن به مال‎اندوزی، بی‎اعتنایی به مستضعفان و فخرفروشی در برابر آنان، ترک صله‎رحم و .... دلیل ملاقات نکردن ماست.

آری دلت پراست از ما و اعمال ما آنگونه که فرمودی: "اگر چنانچه شیعیان ما در راه وفای به عهد و پیمانی که بر دوش دارند همدل می‎‏شدند، میمنت دیدار ما از ایشان به تاخیر نمی‎‏افتاد و سعادت دیدن ما زودتر نصیبشان می‎‏شد، دیداری بر مبنای شناختی درست و صداقتی از آنان نسبت به ما، و ما را از شیعیان دور نگه نمی‎‏دارد مگر کردارهای آنان که به ما می‏‎رسد و برای ما ناخوشایند و دور از انتظار است."

مهدی‎‏جان با اینکه می‎‏دانیم که فرموده‎‏ای: "ما از اخبار و اوضاع شما کاملاً آگاهیم و هیچ یک از آنها بر ما پوشیده نیست" اما دانستنمان فقط علم است، نه یقین و اعتقاد؛ که اگر اعتقاد به این سخنان داشتیم و انتظارمان واقعی بود، 1106 سال تو را در پس پرده غیبت نگاه نمی‎‏داشتیم و به فرموده خودت تو را از خودمان دور نگه نمی‎‏داشتیم.

مولای من تو منتظَری و ما منتظِر؛ اما ما استحاله شده‎‏ی از مفهوم انتظاریم. تهی از مفهوم منتظِر واقعی، چرا که اگر در باطن نیز منتظِرتان بودیم اینگونه نبودیم. ما از مفهوم انتظار فقط به دعای فرجی بعد از نمازمان، اگر همتی باشد دعای ندبه و چراغانی کوچه‎هایمان بسنده کردیم و فقط نشسته و گفتیم خداکند که بیایی؛ ولی به جان مادرت نیا آقا، چراکه به قول شاعر:

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

دروغ گفته‎ام آقا که منتظر هستم

کسی به فکر شما نیست راست می‎گویم

دعا برای تو بازیست راست می‎گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است

برای کشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می‎ترسم

دوباره بیعت و بعدش عبور می‎ترسم

....

 آقای من دعایمان کن تا همانند پیرمرد قفل‎فروشِ داستان زیر، به جای آراستن ظاهر، به فرموده شما: مسلمان باشیم و به اسلام عمل کنیم.

یکی از علما، آرزوی زیارت حضرت بقیه‎اللّه ارواحنافداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می‎برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شب‎های چهارشنبه به «مسجد سهله» می‎رفت و به عبادت می‎پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد.

مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله‎ها نشست و ریاضت‎ها کشید، اما باز هم نتیجه‎ای نگرفت. ولی شب بیداری‎های فراوان و مناجات‎های سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می‎تابید و حقایقی را می‎دید و دقایقی را می‎شنید.

روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توان‎فرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی‎وهفتم  به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل‎سازی نشسته‎اند، هم‎اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرف‎یاب شو» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکّان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی‎عصر(ع) آنجا نشسته‎اند و با پیرمرد گرم گرفته‎اند و سخنان محبت‎آمیز می‎گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.

در این‎حال، دید پیرزنی ناتوان و قدخمیده، عصازنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل هشت شاهی ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از دوشاهی نیست، شما اگر دو شاهی به من بدهید، من کلید این قفل را می‎سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!

پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می‎کنم.

پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می‎خرم، زیرا در معامله هشت‎ شاهی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی‎انصافی است. اگر می‎خواهی بفروشی، من هفت شاهی می‎خرم و باز تکرار می‎کنم: قیمت واقعی آن هشت شاهی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می‎خرم.

شاید پیرزن باور نمی‎کرد که این مرد درست می‎گوید، ناراحت شده بود و با خود می‎گفت: من خودم می‎گویم هیچ‎کس به بیشتر از دو شاهی راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با دو شاهی انجام نمی‎گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.

پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله‎نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده‎ام، زیرا این مرد، دین‎دار است و خدا را می‎شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ‎کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته‎ای بر او نمی‎گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می‎آیم و از او دل‎جویی و احوال‎پرسی می‎کنم