بصیر

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند. سید مرتضی آوینی(ره)

امیرکبیر، امیر شایسته و ماندگار ایران‎زمین
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مناسبتی ، حکایت مدیریتی ، عبرت آموزی ، ایران کهن

 

امیرکبیر، امیر شایسته و ماندگار ایران‎زمین

بیستم دی‎ماه یادآور یکی از تلخ‎ترین و تأثربرانگیزترین وقایع تاریخی این مرز و بوم است؛ یکصدوشصت و چهارمین سالروز شهادت یکی از فرزندان شایسته، نامی و ماندگار این سرزمین، میرزاتقی‎خان امیرکبیر(ره). بزرگ‎مردی که در اوج عقب‎ماندگی، جهل و نادانی در ایران، در مدت کوتاه سه سال و سه ماهه‎ی صدارت خویش آنچنان گام‎های محکم و اثربخشی جهت توسعه و پیشرفت سیاست، اقتصاد، فرهنگ و مدیریت کشور برداشت که آن ایام محدود را به نقطه‎ی عطفی در تاریخ این سرزمین تبدیل نمود.


بررسی ایام صدارت، نحوه عزل و شهادت این بزرگ‎مرد تاریخ ایران، همواره می‎تواند راه‎گشا و رهنمونِ ارزشمندی جهت اصلاح امور و پیشرفت و ترقّی کشور عزیزمان باشد. عبرت‎آموزی از این واقعه بزرگ -خصوصاً در حوزه اقدامات صورت گرفته توسط امیرکبیر در ایام قدرت و صدراعظمی ایشان- در بسیاری از حوزه‎های مدیریت خرد و کلان جامعه امروزی ما، راه برون‎رفت از بسیاری از مشکلات جاری کشور است. اقداماتی چون برقراری عدالت و امنیت، نظام‎بخشی به امور دوایر دولتی و حاکمیتی، کنترل و نظارت بر رفتار شاهزادگان، دیوانیان، رجال و صاحبان قدرت( آقازاده‎ها، سیاسیون، مدیران، مسئولان و کارکنان بخش دولتی و عمومی) و از همه مهم‎تر و ارزش‎مندتر برخورد و مبارزه با مفاسد اداری و مالی(مفاسد اقتصادی).

علاوه بر موارد ارزشمند فوق‎الذکر به نظر ما دو درس بزرگی که می‎توان از امیرکبیر آموخت آن است که:

1- کوتاهی ایام مسئولیت و قدرت نمی‎تواند توجیهی برای کم‎کاری و انجام ندادن اقدامات مؤثر باشد. امیرکبیر در ایام کوتاه سه ساله صدارت خود آنچنان اصولی، علمی، ریشه‎ای و زیرساختی به برنامه‎ریزی و اجرای اهداف خود پرداخت که آثار و تبعات اقدامات او علی‎رغم عدم همراهی و مخالفت گسترده بخش اعظم حاکمان عصر وی استوار و پاپرجا ماند.

2- عدم همراهی بخشی از جامعه یا سنگ‎اندازی و مخالفت مخالفان نمی‎تواند توجیهی برای کم‎کاری و انجام ندادن اقدامات مؤثر باشد. به گواه اسناد تاریخی قاطعانه می‎توان گفت که امیرکبیر تمامی اقدامات تاریخی خود را به‎تنهایی و با مخالفت گسترده قریب به اتفاق حاکمان، درباریان، مقامات و صاحبان قدرت انجام داد تا اندازه‎ای که جان خویش را نیز در این راه فدا نمود.

مستند به اسناد تاریخی، امیرکبیر مدیری متعهد و ارزشی بود، اما متفاوت از بسیاری از مدیران و مسئولان به ظاهر متعهدی که ما در اطراف خود سراغ داریم که صرفاً به ظاهر متدینند و تهی از تخصص!!! امیرکبیر مسئول متعهدی بود که در کنار تظاهر به نمادهای دینی و مذهبی برای تخصص و توانمندی اعتبار فراوانی قائل بود.

در پایان ضمن آرزوی شادی روح آن انسان شایسته و ماندگار تاریخ ایران، چند داستان زیبا و اثربخش از زندگی این مرد بزرگ تقدیم شما خوانندگان بصیر می‎گردد.

گریه‎ی امیرکبیر بر جهالت مردم

در سال 1264 هجری قمری، به فرمان امیرکبیر نخستین برنامه‎‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون و آبله‎‌کوبی کودکان و نوجوانانی ایرانی آغاز شد. اما چند روز پس از آغاز آبله‎‌کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌‎خواهند واکسن بزنند! به ‌ویژه که چند تن از فال‎گیرها و دعانویس‎‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‎‌شود. هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‎اند، امیر بی‎درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می‎کرد که با این فرمان همه مردم آبله می ‎کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‎ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‎کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‎شدند یا از شهر بیرون می‎رفتند. روز بیست‎وهشتم ماه ربیع‎الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‎ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صدوسی نفر آبله کوبیده‎اند.

در همان روز، پاره‎دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‎هایتان آبله‎کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت: امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن‎زده می‎شود.

امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‎ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‎گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید. ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوارِ پاره‎دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‎اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‎کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‎های می‎گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این‎گونه، برای دو بچه‎ی شیرخوارِ بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‎هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل، آبله نکوبیده‎اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‎ها بساطشان را جمع می‎کنند. تمام ایرانی‎ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‎گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

مبارزه با تملق و چاپلوسی

روزی میرزا حبیب الله شیرازی، متخلص به «قاآنی»، شاعر معروف عصر قاجاری، که به زبان فرانسوی نیز مسلط بود و به «حِسان العجم» شهرت داشت، قصیده ای بلند با 53 بیت در مدح امیرکبیر سرود و در یک بیت آن، این گونه به توبیخ حاج میرزاآقاسی پرداخت:

به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی

که مؤمنان متقی کنند افتخارها

وقتی امیر این قصیده را شنید، برآشفت و گفت: تو که تا دیروز در مدح او می‎گفتی، امروز که او عزل شده، ظالمش می‎خوانی و مرا مدح می‎کنی؟! پس‎فردا که من نیز برکنار شوم، به توبیخ و سرزنش من هم خواهی پرداخت. بعد دستور داد حقوق او را قطع کردند. قاآنی پیشتر، حاج میرزا آقاسی را «قلب گیتی»، «انسان کامل» و «خواجه دوعالم» خوانده بود. چند روز گذشت و بعضی‎ها وساطت کردند و امیر او را بخشید، اما به شرطی که کتابی را در مورد کشاورزی از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کند. 

مملکت باید آنقدر امن و امان باشد که گرگی در آن وجود نداشته باشد

در ایام صدارت میرزا تقی‎خان امیرکبیر، روزی احتشام‎الدوله(خانلومیرزا)، عموی ناصرالدین‎شاه که والی بروجرد بود، به تهران آمد و به حضور امیرکبیر رسید.

امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلو میرزا، وضع بروجرد چطور است؟

حاکم لرستان جواب داد: قربان، اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب می‎خورند.

امیر برآشفت و گفت:  من می‎خواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد، تو می‎گویی گرگ و میش از یک جوی آب می‎خورند؟!

خانلو میرزا که در قبال این منطق امیر کبیر، جوابی نداشت بدهد، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.