بصیر

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند. سید مرتضی آوینی(ره)

به بهانه‎ بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مناسبتی ، فرهنگ و هنر ، حافظ ، هنرمند متعهد

  

به بهانه بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به "حافظ"، غزلسرای بزرگ و از مشاهیر شعر و ادب پارسی است. درباره سال دقیق تولد او اتفاق نظری وجود ندارد اما بی‎شک این اتفاق میمون و مبارک با توجه به گفته‎های خود حافظ، باید در اوایل قرن هشتم در شیراز «خال رخ هفت کشور» رخ داده باشد. اما سال وفات او را با اختلافِ کمتر 792ه‍. ق ذکر کرده‎اند در شیراز «شهر در خود کشنده راز».


در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت از بر کرد و به حافظ ملقّب گشت؛ اتفاقی که دل او را سراپرده محبت و دیده‎اش را آئینه‎دار طلعت دوست نمود:

دل سراپردهٔ محبّت اوست       دیده آئینه‌دار طلعت اوست

حافظ دوران جوانی را زیر چتر امنیت و آرامشی که مرهون دولت شیخ ابواسحق اینجو بود، سپری کرد و از هوای خوش شیراز که همچون بهشتی بود و با هوای سالمِ حکومتی آزاد، همراه بود استنشاق نمود و در کمال آرامش به کسب علم و دانش پرداخت. طولی نکشید که امیر مبارزالدین طومار حکومت ابواسحق را در هم پیچید (754 ه.ق‌) و چتر استبداد و تعصّب خود را بر شهر گسترانید و اسباب نارضایتی شاعر شیرین‎سخن و آزاد‎اندیش ما را فراهم ساخت. حافظ نیز که تاب دیدن آن همه تعصب و ریا و سالوس را نداشت، در شعرش داد سخن سر می‎دهد و امیر مبارزالدین را با عنوان محتسب خطاب قرار داده، ریا و تزویر او را نمایان می‎سازد. ظلم و ستم مبارزالدین چندان پایدار نمی‎ماند و اقدام فرزندش، شاه‎شجاع در کور کردن پدر و نشستن بر جای او رهایی‎بخش جان‎های خسته از استبداد محتسب شهر است. در دوران حکومت شاه‎شجاع، آزادی روزگار ابواسحق زنده می‎شود و حافظ نیز از حمایت و احترام پیشین برخوردار می‎گردد.

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می‌ دلیر بنوش

اواخر حیات حافظ مصادف است با حمله وحشیانه تیمور به ایران و رنجیده‎شدن شاعری که باید دوران کهولت خود را با آرامش سپری کند اما ناگزیر به تماشای وحشیگری‎های مردی خونریز است:

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی

 و شاید دردی چنین عظیم است که مرگ او را فرا می‎رساند و او را در گلگشت مصلی به خاک می‎سپارد. و از خاک او گلی می‎روید که همواره در حال بذرافشانی کردن بر دل عاشقان است و جوانه‎های روییده در دل عاشقانش با سخنان شیرین او آبیاری می‎شود و به ثمر می‎نشیند.

بذر سخنان حافظ در همه جهان پراکنده شده است و اکنون همگان او را به عنوان سخنوری جهانی می‎شناسند که نه تنها بر شاعران پس از خود در ایران تاثیر گذاشته است بلکه پس از ترجمه آثارش به زبان‎های اروپایی در قرون هجدهم و نوزدهم، این تاثیر را بر شاعران آن دیار نیز می‎توان دید. و پس از سالیان دراز که حافظِ نامی ایران روی در نقاب خاک کشیده است همچنان سخنش نقل محافل است:

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد            حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود

گوته، شاعر و ادیب شهیر آلمانی دیوان "غربی-شرقی" خود را تحت تاثیر دیوان حافظ سرود، و فصلی را با عنوان «حافظ‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد. دیوان گوته تاثیر زیادی در الهام‎پذیری از اشعار حافظ در اروپا داشت. آندره ژید که از طریق گوته با حافظ آشنا شد در آغاز کتاب "مائده‎های زمینی" این مصراع حافظ را آورده است

بخت خواب‎آلود ما بیدار خواهد شد مگر

پس از آن حافظ در ادبیات انگلیس و آمریکا و دیگر کشورها جایگاه خود را به دست آورد و ترجمه‎های متعددی از غزل‎های او به دهها زبان صورت گرفت.

ویکتور هوگو از دوران جوانی قدم به دنیای حافظ گذاشت و سخن حافظ را بر لوح دل و جان خود نگاشت و این بیت حافظ را بر صدر دیوان خود:

   حال دل با تو گفتنم هوس است           سخن دل شنفتنم هوس است

حافظ مجموعه‎ای از مفاهیم ناب انسانی را در اشعارش ریخت تا هرکس به فراخور ظرفیتش از آن معانی برگیرد و جرعه‎نوش مکتب او گردد:

روان تشنه ما را به جرعه‎ای دریاب

چو می‎دهند زلال خضر ز جام جمت

  • حافظ  در اشعارش بنایی از جامعه آرمانی و مدینه فاضله به دست می‎دهد که یکی از خشت‎های آن مبارزه با ریاکاری است:

غلام همت آن نازنینم                که کار خیر بی‎روی و ریا کرد

ریایی که حافظ از آن سخن می‎گوید نه تنها در میان حکما و سیاستمداران بلکه در میان زاهدان و خرقه‎پوشان رخنه کرده و ملامت حافظ را نسبت به آنان برانگیخته است:

دلم گرفت ز سالوس و طبع زیر گلیم

خوش آنکه بر در میخانه برکشم علمی

دیدن خرقه‎پوشانی که از دَلق آنان بوی ریا به مشام می‎رسد و جان را می‎آزارد، حافظ را از خانقاه روانه میخانه می‎کند:

 ز خانقاه به میخانه می‎رود حافظ           مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

و برای آنکه مجبور به هم‎صحبتی با ریاکاران نباشد به جامِ می پناه می‎برد.

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 و صد گناه پوشیده از اغیار را به طاعتِ از روی ریا ترجیح می‎دهد چون نمی‎خواهد جرقه‎ای از آتشی باشد که خرمن دین را خواهد سوزاند:

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

  • خشت دیگر بنای حافظ، دوری جستن از تعصبات مذهبی و مبارزه با آن است. زهد و ورع متعصبانه بخصوص از خرقه‎پوشانی که باید جامه‎ای پاک از هر آلایش بر تن داشته باشند حافظ را به گریه انداخته، خرقه به درمی‎آورد و در اشک چون مِی شستشو می‎دهد:

به آب دیده بشوییم خرقه‎ها از مِی

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

از نگاه حافظ مذهب و دین نباید وسیله‎ای برای مطامع دنیوی باشد که اگر چنین باشد پای تعصب و ریا نیز در میان آمده و خرقه و خرقه‎پوشی وسیله‎ای برای پوشاندن گناهان  شده، بنیان دین ویران می‎شود

خرقه‎پوشی من از غایت دین‎داری نیست

پرده‎ای بر سر صد عیب نهان می‎پوشم

  • عشق، حجرالاسودِ بنای حافظ است. حافظ بلبل غزل‎خوان باغ عشق الهیست. دولت عشق مُلک سلیمانی به او بخشیده؛ کمربند زرین بر او بسته و کلاه خسروانی بر سر او نهاده است. و همه اینها را با تحمل درد عشق بدست آورده است
 درد عشقی کشیده‌ام که مپرس         زهر هجری کشیده‌ام که مپرس

او جز عشق سخنی بر زبان ندارد:

سر تا قدم وجود حافظ           در عشق نهال حیرت آمد

حافظ رموز عشق را می‎داند اما نمی‎تواند آن را نزد عاقلان بازگو کند پس با درد آن می‎سازد و به عاقلان نیز توصیه می‎کند که گردِ دیوانگان عشق نگردند. او دل به عشق داده است و آنکه دلش به عشق زنده شد هرگز نخواهد مرد. راز ماندگار بودن و زنده ماندن حافظ در طول چندصد سال از زبان خود او:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

عشق، حافظ را نه تنها ازین دنیا که از خلد برین نیز مستغنی می‎سازد:

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

این بی‎نیازی او را به حلقه وصال می‎اندازد. کلید وصل عشق است، تنها با وضوی عشق می‎توان بر اطراف کعبه دل طواف کرد. هر کرا عشق نباشد از دایره وصال برون خواهد افتاد و به دایره سرگردانی سر درخواهد کشید.

حافظ را به عشق زمینی و مِی و مِیگساری نیازی نیست خیلی پیشتر سر نیاز بر آستانه عشق نهاده و مستی باده عشق او را در کنار دوست به خواب خوشی برده است:

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت     که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

هر کس را زَهره درآمدن در بیابان عشق نیست. این وادی شیردلی می‎طلبد او زمزمه "عهد الست" را می‎شنود و بار "امانت الهی" را بر دوش نهاده، قدم در این وادی می‎نهد و درد عشقش را با نوشداروی عشق دوا می‎کند:

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست      کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

او جان در راه عشق می‎بازد و زندگی جاوید می‎یابد:

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

حافظا برمرکب عشق سوار شدی که چنین جهان به زیر پای خود سپردی

حافظ حدیث سِحرفریب خوشت رسید

تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری 

راستگو، مدرس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه